چقدر این سریال this is us قشنگه . دیشب قسمتی بود که دو برادر داشتند سنگهاشون را با هم وا میکندند. بخش هایی از کودکی شون را نشون میداد . اینکه پدر مادرشون چون یکی از پسرها فرزند خونده شون بود و سیاه پوست بود بیشتر هوای اون را داشتند تا پسر خونی خودشون و همین باعث کلی کینه و حسادت در دل پسر خودشون شده بود . پسرشون خیال میکرد پدر مادرش اون برادرخونده را خیلی خیلی بیشتر از اون دوست دارند و همین باعث کلی مشکل روحی براش شده بود. این حس خواستنی نبودن همیشه همراهش بود و حتی چندین قسمت پیش که نشون داد این پسر رفته بود پیش روان درمانگر و اون هم ازش خواسته بود توی یک جلسه کل خانواده را دعوت کنه و وقتی همین پسر خونی (کوین) جلوی خانواده ش به مادرش گفت تو همیشه رندل را بیش از من دوست داشتی مادرش با دهانی باز از تعجب و ناباورانه نگاهش کرد و گفت چطور ممکنه توی چنین برداشتی کردی باشی؟؟؟
دیشب این سریال باعث شد یاد تبعیض هایی که پدر مادر خودم در حق ما بچه ها روا داشتند بیافتم و زخم های خودم سرباز کرد. و قبل خواب گریه کردم . همونطور که رفتار پدر مادر کوین و رندل قابل درک بود ، شاید رفتار پدر مادر منم قابل درک بود اما قابل توجیه نه !
داشتم فکر میکردم چقدر پدر مادری کردن برای چند فرزند دشواره . چقدررررررررررررر این برقراری عدالت و مساوات سخته و گاهی با خودم میگم خدا رو شکر که من یک فرزند دارم وگرنه چقدر کارم سخت میشد و یعنی میتونستم عدالت را برقرار کنم؟؟؟
وقتی به پدر مادرمون میگیم که بین ما فرق گذاشتید اونا هم مثل مادر کوین براشون باور کردنی نیست و زیر بارش نمیرن اما حقیقت اینه که ما بچه ها این تبعیض را با پوست و استخونیم درک کردیم.
دیشب خاطراتی از کودکی برام تداعی شد. مثل تمام وقتایی که توی جمع فامیل و آشنا مادرم از خواهرم تعریف میکرد ولی هیچ وقت اسمی از من نمیبرد. همیشه میگفت این دختر فقط به داد من میرسه . این دختر دلسوز منه و هزاران جمله ی دیگه و یا وقتی که بابام رفته بود سفر اروپا و برای من و خواهرم سوغاتی اورده بود اما من تفاوت فاحشی بین سوغاتی خودمز با خواهرم حس میکردم . یادمه یه ساعت خیلی گرون برای اون آورده بود ولی برای من فقط یه بلوز که درست عین همون بلوز را هم برای خواهرم اروده بود . منم توی دوران حساس نوجونی بودم و اونقدر این موضوع بهم ضربه زد که رفتم لباسی که بابام برام اورده بود را با قیچی ریز ریز کردم!! یا اینکه همیشه من را با داداش بزرگه که باعث عذاب و دردسرشون بود شبیه هم میدونستند و خواهرم را با برادر کوچیکه از یه جنس . مثلا می گفتند این دو تا با هم خواهر برادرن و اون دو تا با هم. (منظورشون شباهت بینمون بود) و من چقدرررررر از این جمله شون بیزار بودم و ضربه خوردم چون میدونستم که مامان بابام چقدر از دست داداش بزرگه ناراحتن . و اینکه توی جمع همیشه ی خدا فقط از خواهرم تعریف میکردند کم کم دیگه حسادتم را تحریک نکرد بلکه باعث شد بپذیرم که خواهرم از من خیلی بهتره !!! توی تمام دوران زندگیم این حس نخواستنی بودن و دوست داشتنی نبودن را بهم تزریق کردند و ضربه های روحی شدیدی بهم زدند گرچه میدونم تمامش ناخواسته بوده و از عدم آگاهیشون اما ای کاش پدر مادرها میفهمیدند که برقرای عدالت بین بچه هاشون چقدر مهمه و چقدر باید حواسشون به تک تک کارها و جملاتشون باشه.
دیشب همونجور که توی سریال صحنه ای از کودکی کوین و رندال را میدیدم که پدرشون برده بودشون به یه نمایش عروسکی و وقتی اون پسر جوون مسئول به بچه ها کارت ورود میداد به رندل کارت نداد و پدرش حس کرد به خاطر سیاه پوست بودن این پسر چنین رفتاری باهاش شده به اون پسر جوون تذکر داد که این هم پسر منه و بعد رندل را نوازش کرد و به اون پسر مسئول گفت این پسر من عاشق این نمایش عروسکیه و لطفا بهش یه جای ویژه بدید که بتونه از نزدیک نمایش را نگاه کنه و نگاه حسرت بار کوین که شاهد توجه ویژه پدرش به رندل بود و بعد سر نمایش هی ناخنک میزد به رندل چون حسودیش شده بود و من چقدر درکش کردم و با خودم گفتم ای کاش میشد صحنه ی زندگی را به عقب برگردوند و یه بار دیگه این صحنه را زندگی کرد اما این بار پدرشون بجای بغل کردن فقط یکی از پسرهاش ، هر دوشون را بغل میکرد و نوازش میکرد و میگفت پسرهای من هر دو عاشق این نمایشند و به هر دوشون یه جای ویژه بدید!!!
و ای کاش میشد صحنه های زندگی خود من را هم به عقب برگردوند و به پدر مادرم یاد میدادند که جور دیگه ای بازیگر نقششون باشند . جوری که ما بچه ها احساس وحشتناک نخواستنی بودن نکنیم !!
و میدونید توی مرور گذشته چی ناراحتم کرد؟؟ اینکه پدر مادرم من را با داداش بزرگه یکی می دونستند و بیچاره داداش بزرگه که پدر مادرم جوری رفتار کرده بودند که من از اینکه با داداش بزرگه شباهتی داشته باشم بیزار بودم !!!!!!!!! بیچاره اون . چقدر حس نخواستنی بودن توی وجودش کاشته شده یعنی؟؟ و مشکل اعتیاد و .. را میشه درک کرد!! همونطور که کوین بخاطر همین حس دچار اعتیاد به الکل شد !!!!
کلا حساس شدم چند وقته و حتی دیروز ظهر که خونه ی مامان بودیم وقتی مامان داشت از جعبه ی کیک یزدی برامون میذاشت که ببریم خونه به خواهرم بیش از دو برابر من کیک داد !! و وقتی خواهرم گفت ای بابا همش را که دادی به من ، مادرم جواب داد خب مامان تو عیالواری . در حالی که تفاوت من و خواهرم فقط توی یک بچه ست. من یه دختر دارم و اون دو تا ! و همین رفتار مامان باعث شد چند ساعت با خودم کلنجار برم تا آروم بشم .
نمیدونم شاید هفته ی پیش که توی کلاس یوگا مراقبه ی شمع انجام دادیم ، توی اون مراقبه زخم های گذشته م سر باز کرده باشن و منی که خیال میکردم توی سالهای اخیر تونستم با زخم هام کنار بیام می بینم که شاید در واقع موفق نبودم و فقط اون زخم ها را جایی در اعماق وجودم پنهان کردم !! چون حین مراقبه اشکهام سرازیر شد و ترحم عجیبی برای خودم حس کردم و دلم خواست خودم را بغل کنم و برای خودم گریه کنم. باید زخم هام را درمان کنم . دیشب به این فکر کردم که ای کاش میشد مثل جلسه روان درمانی کوین ما هم خانوادگی کنار هم جمع بشیم و از زخم های کودکیمون حرف بزنیم اما بعید میدونم پدر مادر من تحملش را داشته باشند!!
برچسب:
نویسنده: یاسین شاکری