خرید بک لینک

قبلنا همیشه همسر دوست داشت خودمون سه تایی بریم بیرون و من دوست داشتم خانواده هامون هم باشن. مخصوصا خواهرم اینا. جمعه قبل همگی رفتیم سیتی سنتر. مامان بابام و خواهرم اینا و ما. ولی عجیب اینکه مثل دفعه های قبل که خودمون 3 تا میرفتیم به من خوش نگذشت. همسر که گفت این بار به من خوش نگذشت در کمال تعجب باید بگم که خودمم باهاش موافق بودم. نمی دونم بخاطر خساست شوهرخواهرمه یا کلا دارم به تنهایی بیرون رفتن خو میکنم. دفعات قبل که خودمون میرفتیم انگار دستمون بازتر بود. توی شهربازی که رزا میرفت قسمت سرسره بادی ، من و همسر توی کافی شاپش کیک و قهوه ای چیزی سفارش میدادیم. بعد که رزا هر بازی ای را دوست داشت میرفت ، میرفتیم رستورانش ناهار میخوردیم. اما این بار چون شوهرخواهر اهل خرج کردن نیست هم بچه ها زیاد بازی نکردند و هم خودمون کافی شاپ نرفتیم . بعد هم که از اونجایی که همسر سر موضوعی شرط بسته بود و نشده بود جریمه ش این بود که به همگی ناهار بده که خب اون روز همه را مهمون کرد به فیله استریپس. خواهر هم مرتب در گوش من داشت از شوهرش گله میکرد . میگفت که افسرده شدم و اگه سر کار نمیرفتم اصلا دیگه نه از خونه بیرون میومدم نه چیزی میخریدم. میگفت دلم نمیخواد با همسرم جایی برم ولی گاهی مثل امروز مجبورم باهاش بیام بیرون و حرفای دیگه که خب بهش حق میدم چون شوهرش تمام زندگیش کارشه و واسه زن و بچه اصلا وقت نمیذاره و خرج نمیکنه. به هر حال اون روز چندان بهمون خوش نگذشت. ولی خب تاسوعا عاشورا را چون تعطیل بود من و رزا با خواهرم و دو تا دخترش از ظهر تاسوعا رفتیم خونه مامان و عصر عاشورا برگشتیم خونه و خب خوب بود. بچه ها که خیلی بهشون خوش گذشت .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۳ ساعت 10:43 توسط بانو  | 

برچسب: نویسنده: یاسین شاکری تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 12:33

صفحه بندی