برچسب:
نویسنده: یاسین شاکری
برچسب:
نویسنده: یاسین شاکری
برچسب:
نویسنده: یاسین شاکری
پریروز رزا بهم گفته بود براش کتاب قصه هایی در مورد پری دریایی بخرم. منم دیروز چند تایی براش سفارش دادم. همینطور گفته بود دلش کیک تولد میخواد . چون تابستونا با ماشین میرم سر کار ، موقع برگشت از در شیرینی فروشی خیلی معروفی رد میشم که مشتری دائمش هستیم. یعنی من جز از اینجا و چند جای دیگه شیرینی نمیخورم. خلاصه رفتم و براش یه کیک تولد کوچیک هم خریدم. رسیدم خونه وقتی جعبه کیک را دستم دید کلی ذوق کرد. بعد هم بهش گفتم که براش چند تا کتاب پری دریایی سفارش دادم که تا چند روز دیگه میرسه. یه کم بعدش اومده بهم میگه مامان بهتر از تو ، توی این دنیا وجود نداره. میگم بهتر از تو هم توی این دنیا وجود نداره . میگه نه بهتر از تو وجود نداره. میگم واسه چی اینو میگی ؟؟ میگه آخه بهت گفتم کتاب پری دریایی میخوام برام سفارش دادی. بهت گفتم کیک تولد میخوام برام خریدی . یعنی بچه ها با این جمله هاش قلب آدم را آتیش میزنن
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۳ ساعت 7:46 توسط بانو
|
برچسب:
نویسنده: یاسین شاکری
برچسب:
نویسنده: یاسین شاکری
برچسب:
نویسنده: یاسین شاکری
خب امروز هم که کل مدارس تعطیل شد و برای ما کارمندا فقط خلوتی خیابونا خیلی حال خوب کنه. دیروز که جمعه بود مادرشوهر و خواهرشوهرم اومدن خونه مون. پدرشوهرمم که به ندرت جایی آفتابی میشه. آخه بگو مرد تنها میشینی خونه ؟ خب پاشو بیا خونه پسرت ، نوه ت را هم ببین. چقدر یه مرد میتونه لجباز و بداخلاق باشه آخه ؟؟!! دلم خیلی برای مادرشوهرم میسوزه اما خب خودشونم مقصرن . از بس هم خودش و هم دخترش لی لی به لالای این مرد گذاشتند. چند روز پیش یه کلیپ از دکتر هلاکویی توی اینستا میدیدم که میگفت این مزخرفات چیه که احترام بزرگتر واجبه؟؟؟ بزرگتر بودن به بزرگی کردنه وگرنه با بالا رفتن سن که ادم بزرگ نمیشه . چقدر حرفش درسته به نظرم. همین مدارا کردن با ادمهای بداخلاق و مریض به بهانه ی اینکه بزرگترن و احترامشون واجبه باعث میشه رفتارهای بدشون بیشتر هم بشهخلاصه بگذریم. روز قبلش که گفتن فردا میان به همسر گفتم مرغ بپزم؟ گفت نه تازه مرغ خوردیم خورش سبزی بپز. بهش گفتم برو سبزی تازه بگیر تا پا کنم و خورد کنم و با سبزی تازه بپزم. راستش من تازگی شروع کردم به اینکه خودم سبزی بگیرم و پاک کنم. قبلنا همش سبزی آماده خورد شده میخریدم اما وقتی دیدم واقعا وقتی آدم خودش سبزی را بخزه و پاک کنه چقدر مزه غذا بهتر میشه تصمیم گرفتم خودم دست به کار بشم! سبزی خوردکن هم که نداشتم با چاقو خورد میکردم که خب واقعا سخت بود!! و نمیشد ریزش کرد. تا اینکه چند وقت پیش که داشتم برای مامان میگفتم خورد کردن سبزی با دست چقدر سخته بهم گقت من یه دستگاه کوچیک دارم که هم سبزی خورد میکنه هم میشه باهاش سالاد درست کرد و سیب زمینی و هویج دایره ای کرد و ... یهو یادم اومد که آره خیلی سال پیش یه بار فکر میکنم بابام خرید مامان هم فقط چند بار استفاده کر
برچسب:
نویسنده: یاسین شاکری
گفته بودم که رزا همیشه ی همیشه طرف من را میگیره؟؟؟ حتی اگه باباش بخاطر رزا به من چیزی بگه !! باز هم باباش را محکوم میکنه و طرف من را میگیره !!مثلا یه مورد خنده دار پریروز بود. بعد از ناهار داشتیم از خونه مامانم میزفتیم خونه خودمون. به همسر گفتم یه کم توی خیابون چرخ بزنه تا بلکه رزا توی ماشین بخوابه تا شب که قرار بود بریم بیرون نخواد زود بخوابه . چون رزا همیشه بین 8و نیم تا 9 میخوابه. توی مسیر داشتم به همسر از اتوبوسی که ظهر باهاش از سر کار برگشته بودم میگفتم که بخاریش را توی این هوای گرم روشن گذاشته بود و با اینکه دو بار داد زدم و ازش خواستم خاموشش کنه محل نداد و همسر هم در جواب گفت تو چرا با اتوبوس میری و میای ، مترو که خیلی راحت تره . منم گفتم هیچ وقت حس خوبی به مترو ندارم و اتوبوس را چندین برابر ترجیح میدم. من آدم نور و آفتابم و از اینکه برم زیر زمین توی اون فضای بسته هیچ خوشم نمیاد. عاشق اینم که بشینم روی صندلی اتوبوس و بیرون را نگاه کنم . همسر هم در جواب گفت از بس که نادونی . یه دفعه رزا که به خیال ما عقب ماشین خواب بود پا شد نشست و به باباش گفت : نخیر بابا ، تو اشتباه میکنی ، هر کس یه چیزی را دوست داری خب . بعد هم گفت اگه به مامانم چیزی بگی میرم یه قیچی میارم صندلیت را میچینم . ( داشت تهدیدش میکرد که دیگه به مامان من حرف بد نزنی وگرنه صندلی ماشین را تکه تکه میکنم )و من موندم متحیر از استدلال قشنگ این نیم وجبی ... اینکه تو حق نداری به مامان چیزی بگی چون هر کس حق داره چیزی را دوست داشته باشه یا دوست نداشته باشه !!!!!!!!!آهان میخواستم در مورد مایع لباسشویی نارنجی تست بگم. خدایا بوی بهشت میده انگار . من عاشقشم. اصلا عاشق این مارک شدم. حتی مایع جرم گیرش را این بار گرفتم و
برچسب:
نویسنده: یاسین شاکری
برچسب:
نویسنده: یاسین شاکری
برچسب:
نویسنده: یاسین شاکری
برچسب:
نویسنده: یاسین شاکری
جمعه صبح سر موضوعی که مربوط به مادر همسر بود یه کم با همسر بحثم شد. رزا طبق معمول رفت سر باباش داد زد که دعوا نکنید! گذشت تا اینکه رفتیم خونه مادرهمسر و من به این نتیجه رسیدم که شاید برداشت من اشتباه بوده و نباید اصلا خاطر خودم و همسر را بخاطر چنین موضوعاتی مکدر میکردم. واسه همین توی راه برگشت به خونه توی ماشین به همسر گفتم ببخشید که صبح اون حرفا را زدم. رفتارم اصلا درست نبود و برداشت اشتباهی داشتم. همسر هم در جواب گفت تو هم من را ببخش . یه دفعه ای رزا گفت : منم ببخشید وااای یعنی من و همسر مونده بودیم این کوچولو این وسط چی میگه دیگه و دلمون واسش ضعف رفت. بهش گفتم الهی عزیزم تو چرا معذرت میخوای؟ تو که کاری نکردی. رزا گفت خب منم واسه اینکه با بابا دعوا کردم .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۴۰۲ ساعت 8:35 توسط بانو
|
برچسب:
نویسنده: یاسین شاکری
گفته بودم که رزا عاشق جشن هالووینه؟؟؟ بهش که میگفتم توی ایران این جشن را نمیگیرن میگفت بریم استرالیا. یه لباس داره که به لباس جادوگری شبیه هست. یه کلاه جادوگری هم خودم براش از دیجی سفارش دادم. خیلی دوسشون داره. انقدر هم باهاشون بامزه میشه که خدا بدونه. چند روز پیش که رفتیم سیتی سنتر پوشیده بودشون. کلی خانما که رد میشدند از کنارش براش ذوق میکردند. گاهی میگه مامان میشه نریم استرالیا من خونه مون را خیلی دوست دارم. خخخخ منم بهش میگم باشه مامان نمیریم. دوباره دیشب رفته بود توی فاز هالووین. به من و باباش میگه می دونستید فردا روز هالووینه؟؟؟ میگه هالووین را توی استرالیا ، آمریکا ، اتریش جشن میگیرن. بهم میگه مامان میشه شکلات بسته بندی کنیم ببریم دم خونه ی همسایه ها؟؟؟ بعد هم رفته چند تا عکس خفاش و کدوتنبل و مترسک که قبلا براش چاپ گرفته بودم را آورده میگه بیا اینا را بچسبونیم اتاقم را تزیین کنیم. خلاصه اورده رنگشون کرده و بعد من قیچی شون کردم و رفته چسبونده به کمدهای اتاقش.بعد آخر دست هم میگه میشه نریم استرالیا ؟؟ من دلم برای اسباب بازی هام تنگ میشه. حالا نمی دونم چرا خیال میکنه که ما قراره بریم استرالیا؟؟؟خخخ . قبلا براش تعریف کرده بودم که ما بچگی استرالیا بودیم .باباش دیشب میگه امسال براش جشن هالووین میگیرم. یه کیک هالووینی براش سفارش میدم. یه مقدار شکلات هم بسته بندی کنیم ببره بده به چند تا همسایه ها .
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر ۱۴۰۲ ساعت 9:52 توسط بانو
|
برچسب:
نویسنده: یاسین شاکری
یکی از آروزهای بزرگم محقق شد. سر خیرش هم یکی از دوستانم شد. یکی از دوستام مربی یوگاست. اون یکی دوستم هم مدتی بود بهش میگفت میخوام برم کلاس یوگا ولی جایی که تو مربی هستی برای من خیلی دوره و این حرفا. تا اینکه اون دوستمون که مربی یوگاست پیام داد توی گروه سه نفرمون که من و خواهرم تصمیم گرفتیم برای دوستامون توی خونه خودمون کلاس یوگا برگزار کنیم. اینجوری شد که منی که اصلا به رفتن به کلاس ورزشی در حال حاضر فکر نمیکردم دو جلسه رفتم خونه دوستم و خب خیلی خیلی خوشم اومد از یوگا. اما هم تایمش برای من مناسب نبود و هم اینکه راهش دور بود . منم در یک اقدام انتحاری رفتم خانه یوگای نزدیک خونه مون و ثبت نام کردم. دیروز هم اولین جلسه ش را رفتم و خیلی عالی بود. از مربی مون هم خیلی خوشم اومد و اینجوری شد که یکی از آرزوهام که رفتن به یه کلاس ورزشی بود رقم خورد از دوستم هم عذرخواهی کردم و بهش گفتم که ازت ممنونم که باعث شدی از کلاس یوگا خوشم بیاد و میخوام برم نزدیک خونه مون ثبت نام کنم. هزینه اون دو جلسه را هم براش واریز کردم.
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر ۱۴۰۲ ساعت 11:29 توسط بانو
|
برچسب:
نویسنده: یاسین شاکری
برچسب:
نویسنده: یاسین شاکری