دیروز محمد از سر کار زودتر اومد تا بریم پیش یه دکتر طب سنتی که خیلی از همکاراش تعریفش را کرده بودند. اول منشیش که یه آقای تقریبا مسن بود گفت که باید وقت قبلی داشته باشید اما نمی دونم چی شد که دلش به رحم اومد و گفت باشه بشینید بعد از اینایی که اینجان میفرستمتون داخل. خلاصه که حدودا یک ساعت بعد نوبتمون شد . قبل از ورود به اتاق دکتر یه خانمی شرح حال بیمار را روی یه کاغذ مینویسه و بعد میفرسته پیش دکتر. منم کلا هر چی مشکل از بچگی تا حالا داشتم را بهش گفتم که نوشت. دکتر هم یه سری داروی گیاهی داده که استفاده کنم. اولش هم بهم گفت اهل داروی گیاهی هستی؟ وقت گیره ها ! میتونی انجامش بدی؟ گفتم بله آقای دکتر. بهم گفت معده م خیلی ضعیفه و باید تقویت کنم. توی راه برگشت محمد پرسید شام را چی کار کنیم؟ میخوای بریم یه چیزی بخوریم؟ گفتم نه من که دیگه لب به فست فود نمیزنم یا بریم خونه یه چیزی جور میکنیم میخوریم یا میخوای بریم سیرابی را که دکتر گفت خیلی واسم خوبه بخریم . گفت اره فکر خوبیه ، مامانم اینا هم دوست دارن واسه اونا هم میخریم. گفتم پس بخریم بریم خونه مامانت بخوریم. توی راه یه دفعه موبایلم زنگ خورد . فکر میکردم مادرشوهرم باید باشه اما یه دفعه تا اسم اون خواستگار قبلیم را روی گوشی دیدم حسابی جا خوردم! آخه بعد از اینکه بهش گفته بودم ازدواج کردم و از زندگیم بره بیرون دیگه خبری ازش نشده بود. منم که کلا توی این جور موارد فوری خودم را لو میدم ، گوشی را بی صدا کردم و انداختم توی کیفم. محمد گفت کی بود؟ گفتم نمی دونم. گفت یعنی چی؟ چرا گوشیتو جواب ندادی؟ گفتم نمیخوام جواب بدم. گفت یعنی چی؟ گفتم اشتباه گرفته. گفت درست بگو ببینم کیه؟ گفتم اون یارو قبلی ست. گفت یارو قبلی کیه دیگه؟ گفتم همون علی که خواستگارم بود. گفت واسه چی بهت زنگ میزنه؟ گفتم به خدا دفعه اوله که زنگ زده . گفت میدونه ازدواج کردی؟ گفتم اره آخرین بار همون موقع که عقد کرده بودیم زنگ زد که بهش گفتم من ازدواج کردم و دیگه زنگ نزنه که اونم دیگه زنگ نزده بود. محمد خیلی ناراحت شد. گفت گوشیت را بده تا زنگش بزنم. گوشی را بهش دادم. شماره ش را گرفت اما علی هم وقتی دیده بود یه مرد پشت خطه جواب نداد و قطع کرد. به محمد گفتم عشقم تو را خدا فکرت را درگیرش نکن. میدونی که اون واسه من هیچ اهمیتی نداره. گفت فرزانه مواظب باش هیچ وقت جوابشو ندی. حواست باشه خیانت خیلی وحشتناکه حتی اگه یه اس ام اس بهش بدی خیانته و من راضی نیستم. گفتم باشه عشقم خیالت راحت. من دیگه به اون ادم فکر نمیکنم. تو اونقدر خوب و مهربونی که از وقتی باهات ازدواج کردم کلا اون آدم واسم تموم شد. گفت حتی اگه یه روزی هم خوب نبودم بازم نری سمتش ها . گفتم نه عزیزم خیالت جمع باشه.
خونه مادر شوهرم رفتیم و من برای اولین بار در عمرم سیرابی خوردم. همیشه از این غذا بیزار یودم اما این بار هر جوری که بود خوردم و به نظرم اونقدری هم که فکر میکردم بد نبود. بعدش هم برگشتیم خونه اما تا شب محمد چند باری حرف علی را پیش کشید و بعد هم گفت خواهشا شماره ش را از روی گوشیت پاک کن . گفت اینکه تو شماره ش را داری باعث میشه فکر کنم که هنوزم بهش فکر میکنی. بهش گفتم نه عزیز دلم تو که میدونی من چقدر عاشقتم .
دیشب هم تا صبح هر چی بیدار میشد منو تو بغلش میگرفت . انگار میترسید منو از دست بده ! دلم گرفت واسه مظلومیتش که انقدر خوب و دوست داشتنیه. اصلا دلم نمیخواد هیچ وقت ناراحتیش را ببینم. اونقدر که این مرد به من محبت کرده از وقتی تو زندگیم اومده که من شرمنده ی محبت هاشم و واقعا عاشقشم. خدا کنه دیگه علی هیچ وقت سراغی از من نگیره و من شاهد غم محمد نباشم.
برچسب:
نویسنده: یاسین شاکری