خرید بک لینک

27 دی تولد 3سالگی دخترخواهرمه اما از اونجایی که احتمال زیاد تاریخ زایمان من هم میافته همون حدودا اینه که خواهری تصمیم گرفت دیشب تولد بگیره تا هم بعنوان شب یلدا دور هم باشیم و هم تولد. مراسم را هم انداختند خونه ی مامانم. شب خوبی بود و خوش گذشت . خواهرزاده مم حسابی ذوق کرده بود . طفلی تازه امسال خوب متوجه جشن تولد میشه و خیلی خیلی ذوق زده شده بود فداش بشم. یه چیز جالب اینکه این دخترخواهر من از اول با نوک پنجه راه میرفت و دکتر هم که بردنش گفته بود پاهاش مشکلی نداره و یه سری بچه ها اینجوری هستند که به مرور زمان که وزنشون سنگین بشه خوب میشن ولی این فسقلی هر وقت شوهر من را میبینه جلوی اون پاهاش را درست میذاره . کلا خیلی خیلی محمد را دوست داره و به حرفش گوش میده و چون محمد بهش گفته اگه تو پاهات را درست نذاری من ناراحت میشم این طفلی هم وقتی محمد را میبینه کامل کامل درست راه میره ، با اینکه میدونم یه کم پاش درد میگیره چون عادت نداره. دیشب هم تا محمد اومد دیگه پاهاش را درست گذاشت اما آخر شب که داشت با دختر دخترخاله م شیطنت و بدو بدو میکرد دیگه با نوک پنجه میدوید . محمد تا دیدش گفت اااا فسقلی پاهات را چرا درست نمیذاری؟؟ که یه دفعه ایشون بهشون برخورد و با بغض دوید توی آشپزخونه و هر چی مامانش و مامانم ازش میپرسیدند چی شده جواب نمیداد تا اینکه محمد پا شد رفت سراغش و فسقلی هم با گریه به مامانش گفته بود مامان بهش بگو بذاره امشب اینجوری راه برم محمد هم از دلش دراورده بود و گفته بود باشه عزیزم امشب هر جور دوست داری راه برو و دیگه ایشون هم با خنده باز مشغول دویدن شد . یعنی من موندم چرا این بچه انقدر به محمد اهمیت میده و دوسش داره

دیگه اینکه این مدت واقعا زندگی سخت شده و احساس فشار میکنم. معده م خیلی اذیته و گاهی درد پهلو اذیتم میکنه . این خانم کوچولو هم که مرتب در حال شیطنته و محکم مشت و لگد میزنه به مامانش . دیگه کم کم طاقتم داره تموم میشه و هی خدا خدا میکنم همون 39 هفتگی دردم بگیره و نخوام تا 40 هفته صبر کنم . شنبه آینده هم نوبت دکتر دارم که معاینه لگن بکنه . از روز پنج شنبه که 36 هفته م شد شروع کردم به خوردن خاکشیر و ترنجبین . دیگه این پنج شنبه که بیاد بچه م 37 هفته ش میشه و دیگه همه چیزش کامله و اگرم به دنیا بیاد نیاز به دستگاه نداره خدا رو شکر . خدا را خیلی شکر میکنم که همه چیز تا حالا خوب پیش رفت و امیدوارم زایمانم هم راحت باشه. راستی سر کارمم قرار شد دیگه فقط روزهای زوج برم و اینجوری خیلی خوب شد

برچسب: نویسنده: یاسین شاکری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 10:21

صفحه بندی