توی تمام دوران مدرسه توی دوستیابی مشکل داشتم. مشکل حاد!! البته دوران ابتدایی خوب بود اما از بعد اون همه چی عوض شد. خودمم نمیدونم چرا! دوران راهنمایی اوجش بود. عمق فاجعه هم چند ماه اول از اول راهنمایی بود. شاید چون بعد دو سال تازه از خارج از کشور برگشته بودیم .همه خیال میکردند من یه دختر مغرور عوضی ام که خودم را بالاتر از بقیه میدونم و کسی را در حدی نمیبینم که بخوام باهاش دوست بشم!! این را بعد که با چند تا از بچه ها دوست شدم بهم گفتند. گفتند تو چقدر خوب و صمیمی هستی در حالی که ما اون اوایل خیال میکردیم خیلی مغروری و نمیخوای با کسی دوست بشی! اما من تمام اون روزها از شدت تنهایی در دلم زار میزدم . آرزوم بود با کسی دوست بشم اما بلد نبودم چجوری !!!! من اون دختر تنهای غمگین مدرسه بودم که هیچ دوستی نداشت!! اونقدر این شرایط برام سخت بود که از مدرسه رفتن بیزار بودم.حتی نمیتونم شدت عجز و غمم را بیان کنم !! نمیتونستم دردم را هم به کسی بگم!! زنگ های تفریح برام عذاب بزرگتری بود . همه بچه ها با دوستاشون بودند اما من تک و تنها اغلب توی کلاس میموندم یا یه گوشه توی حیاط می ایستادم تا اینکه یه روز معلم پرورشیمون صدام زد و گفت فلانی اومده از من خواسته از تو بخوام که باهاش دوست بشی چون خیلی دلش میخواد با تو دوست بشه !!!!!! و من که از شنیدن این خبر چقدرررررررر خوشحال شدم !! یه نفر خواسته بود من باهاش دوست بشم !!!! آخی چه دختر خوبی هم بود. هنوزم اسمش یادمه!! راستی چرا این کارو کرده بود؟؟ شاید اون تنها کسی بود که فهمیده بود من از روی غرورم نیست که دوستی ندارم . شاید اون تونسته بود من را درک کنه و رنج و غمی که اون زمان برام به عمق یه اقیانوس بود را بفهمه !! بعدش دیگه یادم نیست که چجوری با بقیه بچه ها هم دوست شدم و با یکیشون دوست خیلی صمیمی!!!!
حالا اما 1م درست برعکس خودمه و من چقدر لذت میبرم از این اخلاقش. به محض اینکه میره توی پارک و یه بچه میبینه از دور داد میزنه سلام دوستم !!! بعد هم نمی دونید با چه ذوقی میره سمتش و بهش میگه بیا با هم بازی کنیم.
صبح یکشنبه که تعطیل بود بردیمش پارک نزدیک خونه. اولش کسی جز ما نبود ولی بعد یه دختر حدودا 5 ساله هم همراهش باباش اومد. رزا تا دیدیش دوید سمتش و گفت سلام دوستم. بعد هم بهش میگفت بیا با هم بریم سرسره بازی. صداش میزد که بیا دنبال من . اون بچه ارتباطش خیلی ضعیف بود. بالاخره کم کم یخش باز شد و با رزا همراه شد. رزا بهش میگفت یه وقت نترسی ها. سرسره اصلا ترس نداره
از هر چیزی نترس اصلا . و از اونجایی که اسمش را بلد نبود خودش روش اسم گذاشت و صداش میزد : تامی
. بچه م از بس کارتون انگلیسی دیده اسمای انگلیسی هم انتخاب میکنه!! خلاصه که انقدر زبون ریخت و دوستم دوستم کرد که من و باباش حیران مونده بودیم. بابای اون دختره هم متعجب مونده بود .
دیروز هم مدیرمون میگفت من نمیدونم این رزا به کی رفته؟؟!! مامانش که اینجور ، باباش هم که معلومه خیلی سر به زیر و ساکته. گفتم اوه باباش از منم بدتره !!! گفت اره توی این کرونایی هم که این بچه انچنان با کسی ارتباطی نداشته پس چطور انقدر 1ه !!
ولی برای من که توی ارتباط گرفتن با دیگران خیلی مشکل داشتم دیدن این موهبت دخترکم عجیب لذتبخشه و مثل یه روح تازه ست که در من دمیده میشه . انگار که خداوند تمام اون روزهای سخت را برام جبران کرده !!!!!
برچسب:
نویسنده: یاسین شاکری