خرید بک لینک

کامنت پر مهر بهاری جان را که خوندم شرمنده شدم از محبت دوستای وبلاگی عزیزم و انگیزه پیدا کردم واسه نوشتن. یاد خودم افتادم که توی دوران بارداری و سال اول تولد رزا چقدر خوندن تجربیات روزمره بچه های وبلاگ نویس بهم کمک میکرد و چقدر امید و انگیزه پیدا میکردم . حس اینکه دیگران هم همین روزها و مشابه همین موقعیت را از سر گذروندند حس خیلی خوبی به آدم میده و فکر نمیکردم یه روزی هم نوشته های خودم واسه دیگران همین اثر را داشته باشه .

مشغول مطالعه کتاب " خیره به خورشید نگریستن " اروین یالوم هستم. راستش مادرشوهرم خیلی وقته استرس شدید پیدا کرده و من به همسر پیشنهاد دادم بهش بگه بره پیش همون مشاوری که همسرم قبلا میرفته چون واقعا کاربلده . اول بهمن یه جلسه رفت پیشش و راضی بود ولی متاسفانه خود دکتر گفته مورد شما اورژانسی نیست و من باید وقتم را واسه کسانی بذارم که مشکلات حاد دارند و در معرض خودکشی یا طلاق و یا مشکلات بحرانی دیگه هستند و مادرشوهر را ارجاع داده بود به یکی دیگه از همکارانش . یه جلسه هم پیش اون خانمی که دکتر معرفی کرده بود رفته بود اما انگار چندان راضی نبود. وقتی هم مادرشوهرم گفت که خانم دکتره بهش گفته بیشتر به خودت اهمیت بده و انقدر خودت را فدای دیگران نکن منم به این نتیجه رسیدم که یه مشت حرفای کلیشه ای تحویلش داده .

راستش من بعد از مطالعه کتابهای اروین یالوم به این نتیجه رسیده بودم که استرس مادرشوهرم بخاطر ترس از مرگ هست و حتی به خواهرشوهرم هم گفتم. اون میگفت من فکر میکنم بخاطر زمین گیر شدن پدربزرگ و مادربزرگم مامانم از پیر شدن و زمین گیر شدن ترسیده . منم نظرم همین بود . ترس از پیری و زمین گیری در واقع همون ترس از مرگ هست که خودش را به شکل ترس از پیری نشون میده .

الان که دارم کتاب خیره به خورشید نگریستن را میخونم و چون این کتاب دقیقا راه حلی هست واسه غلبه بر اضطراب مرگ خیلی خیلی دلم میخواد این کتاب را بهش بدم بخونه اما نگرانیم از این هست که یه موقع بدش نیاد که دارم کتابی در مورد مرگ بهش میدم !! نمی دونم چی کار کنم.

فکر میکنم تمام علائمی که مادرشوهرم داره ناشی از همین اضطراب مرگه . مثلا مادرشوهرم میگه گاهی نصف شب خیس از عرق و با وحشت از خواب میپرم و دقیقا این حالت را دکتر یالوم در مورد یکی از بیمارانش که ترس از مرگ داشته عنوان کرده !! برای همین حس میکنم ریشه مشکل مادرشوهر را پیدا کرده باشم و خیلی دلم میخواد بتونم بهش کمک کنم. فقط خدا کنه ناراحت نشه که چرا دارم کتابی در ارتباط با مرگ بهش میدم

خیلی خیلی دلم میخواست میتونستم یه روانشناس بشم و به مردم کمک کنم. شاید اصلا راه را اشتباه رفتم و از اول باید توی این زمینه ها درس میخوندم. کلا من همیشه از کمک کردن به دیگران لذت میبرم و شاید هدف روح من همین بوده .

دیگه اینکه فردا قراره یه نفر چارت تولد داداشم را براش بخونه . خیلی دلم میخواد از خودم را هم بگم ببینه و در مورد آینده م و هدف خلقتم بهم بگه اما راستش چون هزینه ش خیلی بود زرنگی کردم و به داداش گفتم تو اول انجام بده تا اگر دیدم واقعا خوبه بعدش برای خودم هم بگیرم. چون داداش درآمدش به یورو هست و خب 700 ، 800 تومن براش رقمی نیست . بعد اگه دیدم واقعا خوب گفته برای خودم هم میگیرم. یه کم هم ترس دارم از اینکه در مورد آینده بشنوم. حالا منتظرم ببینم جواب داداش چی میشه . خلاصه که بی صبرانه منتظرم.

رزا هم مدتیه خیلی برای خوابیدن اذیت میکنه و حدس میزنم علتش همون ترس از مرگ باشه که خودش را به شکل ترس از هیولا در کودکان نشون میده . کلا از حدود سه سالگی ترس هاش خیلی شدید شدند و با اروین یالوم هم عقیده م که علتش همون ترس از مرگ هست که تا 6 سالگی در اوج خودش هست و بعد از 6 سالگی تا نوجوانی فروکش میکنه و بعد دوباره توی مراحل زندگی هر بار کم رنگ و پررنگ میشه .

بخاطر ترسش از خوابیدن ، پرستارش پیشنهاد داده بود بهش بگیم اگر زود بخوابی 1 1 میاد و بالای سرت یه جایزه میذاره تا بلکه م حسش نسبت به خواب مثبت بشه.حدودا دو هفته پیش همین کارو کردم و یه پازل واسش کادو کردم و بهش گفتم فرشته مهربون واست هدیه آورده چون رزا مدتیه عاشق پازل شده . اونم کلی ذوق کرد و به همه گفته بود این پازل را فرشته مهربون برام آورده. تا اینکه دیشب قبل خواب با غصه بهم گفت مامان فکر کنم فرشته مهربون دیگه برام جایزه نمیاره . گفتم چرا ؟ چون دیر میخوابی ؟؟ گفت نه ، فکر نکنم دیگه واسم جایزه بیاره .

خیلی ناراحت شدم براش. فکر کنم چون خیلی وقت بود براش هدیه ای نذاشته بودم از طرف فرشته مهربون ، بچه م ناامید شده . چقدر دنیای بچه ها لطیفه واقعا ! خلاصه که کلی غصه خوردم و به باباش گفتم تو که هر روز از در میای یه چیزی واسش میخری کاش بهش نداده بودی تا از طرف فرشته میذاشتیم. دیگه رفتم توی کمدها را گشتم ببینم چی میتونم واسش پیدا کنم که از طرف فرشته بذارم بالا سرش که شکر خدا دیدم خیلی وقت پیش چند تا دفتر نقاشی خریده بودم و قایم کرده بودم. دیگه دو تا دفتر را کادو کردم و گذاشتم بالا سرش. صبح من دسشویی بودم که بیدار شده بود. باباش را صدا کرده بود و بعد چشمش خورده بود به کادوی بالا سرش. همسر میگفت حیف که چه صحنه ای را از دست دادی !! میگفت نمیدونی تا چشمش افتاد به کادو با چه ذوقی برش داشت و گفت وااای فرشته مهربون برام جایزه آورده !!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 9:47 توسط بانو  | 

برچسب: نویسنده: یاسین شاکری تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 17:19

صفحه بندی