همسر دیشب رفت ماموریت . فردا شب برمیگرده. من و رزا هم رفتیم خونه مامانم. رزا دیشب خیلی اذیت کرد واسه خوابیدن. یه کمم گریه کرد که میخوام برم خونه خودمون ! با اینکه نزدیکای 12 بود خوابش برد ولی صبح ساعت6 بیدار شد و دیگه نخوابید !!
خونه مامان بودن از یه لحاظ خیلی خوبه . اینکه دیگه دغدغه چی بپزم را ندارم
راحت ظهر میرم سر غذای تازه و آماده . خیلی حال میده واقعا ! همین که دو روز معضل غذا پختن را ندارم خودش موهبتیه .
مادربزرگم واسه روز اول فروردین کل بچه ها و نوه ها و نتیجه هاش را دعوت کرده . البته چون خونه خودش کوچیکه قراره همه بیان خونه بابای من. فکر میکنم حدودا 80 نفری بشن . چون ماشالله همه نوه ها ازدواج کردند و بچه دارند. حالا خوبه اکثرا بجز سه مورد تک فرزند دارند وگرنه جمعیت خیلی بیشتر میشد . از مجموع 24 تا نوه ی مادربزرگم تنها نوه هایی توی فامیل پدری که بیش از یک فرزند دارند خواهر خودمه که دو تا دختر داره و یکی از پسرعموهام که یک دختر و یک پسر داره و یکی از پسرعمه هام که دو تا دختر داره. مابقی همه تک فرزند دارند و 8 تا از نوه ها هم یا ازدواج نکردند و یا هنوز بچه ندارند. واقعا انقدر زندگی ها سخت شده که کسی نمی تونه به بیش از یک بچه فکر کنه !! و من از حالا ذوق این مهمانی را دارم که قراره بعد از مدتها با عموها و عموزاده ها ، عمه ها و عمه زاده ها دور هم جمع بشیم !! فکر میکنم همه همین حس را دارند چون همه ی نوه ها گفتند که حتما حضور پیدا میکنند.
یه موردی که این مدت اخیر اتفاق افتاد و فراموش کردم در موردش بنویسم این بود که روز مراسم سوم مادربزرگ همسر ، بعد که مراسم خلوت میشه 1 همسر که میشه عمه ی 1 من ، همسر را میکشونه یه کناری و میگه یه چیزی بهت میگم ولی به هیچکس نباید بگی . ( اسم مستعار جاریم را میذارم سارا . وقتی برادرشوهرم میخواسته ازدواج کنه زنداییش یکی از فامیلاشون را معرفی میکنه واسه ازدواج. اما اون دختر که میشده یکی از فامیلهای همین جاری من سر مهریه توافق نمی کنند و بعد برادرشوهرم میره خواستگاری جاری من که در واقع میشده برادرزاده ی زنداییشون) زندایی به همسر میگه از سارا دوری کن ! همسر متعجب میگه سارا دیگه کیه؟؟ زندایی میگه زن داداشت را میگم دیگه . این دختر خیلی حسوده و اصلا نیت خوبی در مورد تو نداره. تو زن خیلی خوبی داری ، خانواده ی زنت هم خیلی خوبن . واقعا حیفم میاد خدای نکرده زندگیتون را این دختر از هم بپاشونه ! من حتی اجازه نمیدم دخترهای خودمم با این دختره زیاد رفت و آمد کنند.
( توی پرانتز این را بگم که همسر وقتی از زن سابقش طلاق میگیره ، دختردایی کوچیکه ش هم از شوهرش جدا شده بوده تازگی . همون اوایل جدایی همسر داییش میاد و به مادرشوهرم میگه بهتره این دو تا را به عقد هم دربیاریم. همسر میگه دایی و زنداییم خیلی دلشون میخواست من دامادشون بشم. ولی بعد یه مدت خود دختردایی به همسر میگه خواهشا خودت این وصلت را به هم بزن . مامان بابای من ول کن نیستند اما من نمیخوام با تو ازدواج کنم و خب خلاصه که این ماجرا منتفی میشه )
حالا زندایی به همسر گفته که وقتی ما پیشنهاد ازدواج تو را با دخترمون دادیم این سارا روزی نبود که چند بار خونه ما زنگ نزنه و از تو بدگویی نکنه !! و حتی تهدیدمون میکرد که اگر چنین کاری بکنیم دور ما را خط میکشه و اگر دخترمون را به تو بدیم بدبختش کردیم . و بعد هم زنگ زده و گفته که اون زن سابقش هم ازدواج کرد.
(یعنی اینکه احتمالا با زن سابق همسر در ارتباط بوده هنوز . این شکی بود که همسر نسبت به جاریم داشت و همون پارسال که اینجا نوشتم که زن سابقش بهش پیامک زده بود که زندگی زن و دخترت را خراب میکنم ، همسر بهم گفته بود که به جاری مشکوکه که شاید اون بهش گفته من یه دختر دارم ولی بعد هم میگفت شایدم از روی عکسای پروفایلم فهمیده دختر دارم و نمیشه گناهش را بشورم )
خلاصه که این اتفاق عجیب افتاده و من متعجبم که زندایی در مورد برادرزاده خودش چنین حرفایی را زده ! راستش زندایی همسر توی این چند سالی که من با این خانواده وصلت کردم خیلی نسبت به من مهربون بوده و حتی پارسال که واسه عید دیدنی رفتیم خونه شون ، اومد کنار من نشست و بهم گفت من همش به خواهرشوهرم (مادرشوهر من) میگم چقدر شانس اوردی که عروس به این خوبی نصیبت شد و چقدر تو و خانواده ت خوب هستید . و خلاصه کلی از من و خانواده م تعریف کرد که من را شرمنده کرد .
اگر بگم این حرفا روی احساسم نسبت به جاری تاثیر نداشته دروغ گفتم چون واقعا دیگه نمیتونم چندان بهش خوشبین باشم. همسر که میگه حتی اگر زنداداشم چنین کاری کرده باشه ناخواسته لطف بزرگی به من کرده چون من و دخترداییم اصلا و ابدا لنگه هم نبودیم و مطمئنم اگر وصلت میکردیم همش دعوا و درگیری داشتیم چون اون یه دختر خیلی مادی بود که همش دنبال پول و چشم و هم چشمیه و اصلا با روحیات من جور نبود.
اتفاقا همسر جمعه که خونه مادرش بودیم یواشکی ماجرا را واسه خواهرش هم تعریف کرد و اون هم گفته بود یه بار هم خیلی قبل چنین حرفایی در مورد سارا به مامان زده ولی مامان محل نداده. خواهرشوهرم هم گفته بود که هم سارا و هم زندایی یه سری خصوصیات بد داند و هم یه سری خصوصیات خوب و درستش نیست بخاطر بدی هاشون قیدشون را زد . و در ثانی سارا با این کارش لطف بزرگی به تو کرده و باعث شده این وصلت سر نگیره وگرنه تو با دختردایی اصلا خوشبخت نمیشدی . بعد هم گفته بود احتمالا دایی و زنش از اینکه تو دامادشون نشدی خیلی ناراحتند ، مخصوصا که دامادشون زیاد وضع مالی خوبی نداره و خب تو خدا را شکر همه چی داری و شاید همین باعث شده با سارا که باعث به هم خوردن وصلت شما دو تا شد خیلی بد بشن. چون دایی و زنش و دختراش خیلی به مادیات اهمیت میدن.
نمیدونم چی بگم. من تا حالا زیاد رابطه ای با جاریم نداشتم. جز اینکه سالی یک یا دو بار خونه هم بریم و شاید سه ماه یک بار اتفاقی خونه مادرشوهرم همدیگه را ببینیم هیچ ارتباطی با هم نداریم . ولی تا حالا چیز بدی ازش ندیدم . جز اینکه وقتی فهمید من باردارم اونم اقدام کرد واسه بارداری و وقتی باردار شد و ما را دعوت کرد خونه شون ، به محض اینکه وارد خونه شون شدیم دختر 7 ساله ش با هیجان خاصی به همسر گفت : عمو عقب افتادی !!!!!! و خب این حرف برای من و همسر به شدت مضحک بود ! چون رقابتی در کار نبود . مخصوصا سر تعداد بچه !!!!!!!!!!!!!
برچسب:
نویسنده: یاسین شاکری