خرید بک لینک

این مدت یه مقدار خونه تکونی انجام دادم . درسته خیلی کاری انجام نشده هنوز اما بازم راضی ام چون این چند ساله که رزا کوچیک بود اصلا دست به خونه تکونی نزده بودم . همسر بنده خدا خیلی زحمت کشید. تخت رزا از این تخت های کودک نوجوان بود که تبدیلش کردیم به تخت نوجوان و هم میز کشوییش جدا شد و آینه ش را نصب کردیم و هم اینکه یه میز تحریر خیلی بزرگ. به همسر گفتم این که خیلی بزرگه اصلا نمیشه جایی ازش استفاده کرد . اون هم گفت میدم از توش قطعات کوچیک برش بدن و طبقات کمد رزا را بیشتر کنیم. دیگه دو طبقه به کمد رزا اضافه شد که خیلی جا باز شد و هم برای کمد خودمون داد دو تا قفسه خوشگل ساختند که باعث شد کمد لباس خودمون هم خیلی عالی بشه . البته کمد خودمون را جدای اون میز تحریره درست کرد.

فرش ها را دادیم شستند و برای اتاق رزا یه رو فرشی خوشگل خریدم که دیگه انقدر کثیف نشه

پرستار رزا همش بهم میگه چقدر خوبه شوهرت به خونه میرسه و فنیش خوبه و خودش همه کارا را انجام میده . اون بنده خدا میگه یک ساله دارم به شوهرم میگم چند تا قفسه بزن توی انباری اما پشت گوش میندازه.

دیگه اینکه واسه آشپزخونه مون یه فرش 4 متری خریدیم . وقتی آوردیم دیدیم به اندازه چند سانت جا نمیشه چون میره زیر یخچال و لباسشویی. به همسر گفتم حالا چی کار کنیم؟ نمیشه بیشتر بدیش زیر یخچال؟ گفت نه یخچال باید تراز باشه و بهتره چیزی زیرش نباشه . گفت میخوای به خاطر یه فرش 3500ی یخچال به این گرونی را خراب کنی؟؟ به ریسکش نمی ارزه . گفتم پس چی کار کنیم؟ گفت هیچی الان درستش میکنم. با تیغ اندازه چند سانت برش میدم و اندازه پایه لباسشویی را از توش درمیارم. بهش گفتم من دلم نمیاد. فرش به این خوشگلی را خراب کنیم؟ همسر گفت خوشگل برای وقتیه که بشه ازش استفاده کرد . خلاصه آورد برش داد و فرش را پهن کرد. بهش گفتم چقدر خوبه که دلش را داری . اخه بعد دیگه نمیشه جایی ازش استفاده کرد اگر خونه را عوض کنیم . همسر هم گفت اوه حالا هر وقت خونه جدید خریدیم فرش نو هم براش میخریم غصه نخور. خلاصه که اینجوری مشکل را حل کرد ولی آخرش من هر وقت به فرش خوشگل آشپزخونه نگاه میکنم دلم میسوزه

کمدها و کشوها را هم همه را تمیز کردم و مرتب چیدم. غول اصلی که آشپزخونه ست هنوز مونده.

میخواستم جمعه مادرشوهرم اینا را دعوت کنم ولی مادرشوهر قبول نکرد و گفت بذار بعد از چهلم مادربزرگ میایم. لابد اعتقاد دارن که نباید تا چهلم مهمونی برن ، نمی دونم.

دارم 1 تولستوی و مبل بنفش را که سحر جان توی وبلاگش معرفی کنم میخونم و خیلی لذت بخشه برام. واقعا لذت کتابخونی یکی از بزرگترین لذت های دنیاست که فقط کتابخون ها میفهمنش !

همیشه خدا را شکر میکنم که بینایی دارم و میتونم کتاب بخونم . یکی از بزرگترین دلخوشی های من همیشه کتاب بوده. همیشه هم گفتم هر چی دارم از کتاب دارم. کتابهایی که توی سخت ترین شرایط بهم کمک کردند تا ناامید نشم و قدر زندگیم را بدونم.

اول کتاب دو تا عبارت در مورد کتاب اومده که عجیب درکش کردم :

کتاب یک باغ است ، یک مزرعه ، یک گنج ، یک همراه ، یک رفیق و یک مشاور ، نه یک مشاور که چندین مشاور هنری وارد بیچر

همه جا به جست و جوی آرامش برآمدم و آن را نیافتم ، مگر نشسته در کنجی ، تک و تنها با کتابی کوچک توماس ای کمپیس

خوشحالیم اینه که دخترکم هم مثل خودم کتابخون شده و عاشق کتاب قصه ست. وقتی بچه بودم هیچ هدیه ای در دنیا برام عزیزتر از کتاب قصه نبود !! یادمه گاهی مامانم برام دو سه تا کتاب قصه میخرید و میگفت همش را همین امروز نخون ولی من مثل کسی که یه گنج بزرگ پیدا کرده می دویدم یه گوشه می نشستم و با ولع همش را میخوندم. مگر میتونستم مقاومت کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یا مثلا هنوز که هنوزه توی خاطرم مونده که یه بار یکی از دوستامون از کاشان با اتوبوس اومده بود خونه مون. وقتی رسید منو بغل کرد و بهم گفت فرزانه جان ببخش برات چند تا کتاب قصه خریده بودم ولی توی اتوبوس جا گذاشتم !!!! اسم یکی از کتابها را هم بهم گفت کلاغ دم سیاه که هنوز تو خاطرم مونده . خلاصه که من تا چند روز عزای اون کتابها را گرفته بودم و چقدر افسوس خوردم که این خانم کتابها را جا گذاشته !! البته این خانم توی جا گذاشتن ید طولایی داره بنده خدا !!!خخخ اما اون زمان یکی از بدترین فجایع برای من همین جا گذاشتن کتاب قصه ها بود که تا مدت ها براش غصه خوردم !!!

خلاصه که این عشق به کتاب انگار در نهاد من به ودیعه گذاشته شده و همیشه همراه من بوده و هست . مامانم میگه اسمت هم به خودت میاد . انگار بابات از اول بهش الهام شده بوده که تو کتابخون میشی که اسمت را گفت بذاریم فرزانه

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 13:6 توسط بانو  | 

برچسب: نویسنده: یاسین شاکری تاريخ: پنجشنبه 11 اسفند 1401 ساعت: 12:49

صفحه بندی