داداش پریشب نیمه های شب برگشت ایران. خواهرم و داداش بزرگه همراه مامان بابا رفتند استقبالش اما من بخاطر رزا که یه کم سرماخورده بود و خوابیده بود نرفتم. دلم نیومد بچه را اذیت کنم. صبحش رفتیم خونه مامان برای 1 داداش. بنده خدا حسابی سوغاتی اورده بود مخصوصا واسه بچه ها.
حس عجیبی دارم. هم از دیدن داداش خیلی خوشحالم هم اینکه حس دلتنگیم بیشتر شده !!! اصلا نمی دونم چه حسیه که حالا که اومده دلتیگم براش بیشتر شده. تا وقتی خونه مامانم هستیم خوبم و همش دلم میخواد کنار داداش باشم و باهاش حرف بزنم اما وقتی میریم خونه خودمون غم میشینه توی دلم و فکر کردن به اینکه فقط دو هفته داداش اینجاست چشمام را اشکی میکنه. حس غریبیه !!
دلم میخواد همیشه بود . هر وقت میرفتیم خونه مامان صداش را میشنیدم. همیشه بود تا با حرفاش همه را بخندونه . اما به زودی دوباره برمیگرده و معلوم نیست دفعه بعدی کی دوباره بتونیم ببینیمش
بهش گفتم از زندگی اونجا راضی هستی؟؟ گفت اره فقط اینکه شماها پیشم نیستید اذیتم میکنه . بمیرم براش
بعد نوشت: دیشب توی ماشین رزا از من و باباش میپرسه : وقتی من خوابم شماها چی کار میکنید ؟؟؟
بهش میگم : ما هم میخوابیم مامان جون.
میگه : پس میشه امشب بابا هم بیاد پیش ما بخوابه؟؟ ( میخواد خیالش راحت بشه که وقتی اون خوابه ما هم کاری نمیکنیم و از چیزی عقب نمیمونه
)
برچسب:
نویسنده: یاسین شاکری