خرید بک لینک

یه مسئله ای ذهنم را درگیر کرده . یه دلخوری از مادرشوهر و خواهرشوهر پیدا کردم سر مسئله ای که عذابم میده. یعنی ناراحتم که چرا سر چنین مسئله ای باید دلخور بشم و از دست خودم ناراحتم. گفتم برای شما هم تعریف کنم بلکم دلخوریم از بین بره با تعریف کردن.

قضیه اینه که توی این 5 سالی که من عروس این خانواده هستم هر موقع خواهرشوهر از طرف محل کارش به جشن یا شام دعوت شده ، برادرشوهرم اینا را همراه خودش برده. خب من تا الان مشکلی با این قضیه نداشتم . با خودم میگفتم خب حالا اونا وضع مالیشون ضعیف تر از ماست و حق اوناست برن . حتی پارسال خواهرشوهر به جشنی دعوت شده بود و طبق معمول به ما نگفته بود و برادرشوهرم اینا را همراه خودش برده بود. بعد یادمه که یه شب که رفتیم خونه شون مادرشوهرم تعریف کرد که آره ما با مهدی اینا رفتیم جشن و خیلی خوش گذشت بعد هم به دخترک من گفت بیا فیلم دخترعموت را نشونت بدم که چجوری توی جشن دست میزنه و میرقصه . اینجا بود که همسر جوش آورد و به مادرش گفت هر وقت کار دارید همش محمد محمد اما وقتی موقع خوشی تونه فقط مهدی ! خلاصه که من اونجا آرومش کردم و گفتم ول کن بابا جان. چیز مهمی که نیست. حتی وقتی رفتیم خونه بهش گفتم اصلا چنین مسئله ای ارزش دلخوری نداره و من که اصلا ناراحت نشدم .

توی تعطیلات عید هم یه بار همسر زنگ زد خونه شون و خواهرشوهر بهش گفت امروز رفته بودیم روستا با مهدی اینا. همسر هم فقط بهش گفت اگه گفته بودید ما هم میومدیم همراهتون . خواهرش هم گفته بود خب دیگه یهویی شد !! اون روز هم من همسر را دلداری دادم و گفتم برات مهم نباشه ، بی خیال

گذشت تا اینکه واسه تولد دخترخواهرم بابام همه بچه هاش را دعوت کرد توی یکی از هتل های خیلی معروف واسه شام و اون شب خیلی به هممون خوش گذشت و غذاش هم عالی بود واقعا. من و همسر هم خیلی وقت بود اونجا نرفته بودیم و الان که با رزا رفتیم و بچه م توی محیط اونجا خیلی بازی کرد به همسر گفتم از این به بعد بیشتر بیایم اینجا . همسر هم گفت چند روز دیگه که تولد خودته میریم همینجا. منم بهش گفتم پس حتما مامانت و خواهرت را هم همرامون ببریم ، خیلی دلم میخواد اونا هم بیان و اینجا را ببینن. همسر اولش گفت اونا را دیگه ول کن ولی من اصرار کردم که گناه دارند. بابات که اصلا اهل بیرون بردن خانواده ش نیست . مامان و خواهرت هم که خودشون تنهایی جایی نمیرن و من خیلی دلم میسوزه . همسر هم موافقت کرد. خب اون شب پدرشوهرم هم برخلاف تصورم اومد . خانواده خودمم همگی اومدند و قرار شد اونا سهم خودشون را خودشون بدن . چون هزینه خیلی زیاد میشد . ما هم فقط سهم مادرشوهرم اینا را دادیم . اتفاقا تمام مدت به این فکر میکردم که کاش برادرشوهرم اینا هم بودند . با خودم میگفت وضع مالی برادرشوهر خوب نیست و نمیتونه چنین جایی بیاد و کاش همسر موافقت میکرد اونا را هم میگفتیم اما چون میدونستم قبول نمیکنه مطرح نکردم.

حالا چند شب پیش همسر زنگ زد به مامانش. مامانش گوشی را برداشت و گفت ما داریم حاضر میشیم بریم رستوران . از طرف محل کار خواهرت دعوت کردند توی یه باغ رستوران و قراره با مهدی اینا بریم چون به خواهرت 3 دست غذا میدن ولی گفتند میتونید افراد بیشتری همراه بیارید و غذا خودتون اضافه تر سفارش بدید. همسر هم چیزی نگفت و زود قطع کرد چون مادرش عجله داشت ولی حس کردم خیلی ناراحت شد. بهم گفت که چی شده . حقیقتش این بار من هم واقعا ناراحت شدم. چون ما تازگی برده بودیمشون رستوران و حداقل میتونستند یه تعارف هم به ما بکنند. خواستم رفتارشون را توجیه کنم و با خودم گفتم خب حتما خواهرشوهر هم اون بار که رفتیم رستوران حس من را داشته و جای داداش بزرگه ش را خالی میدیده و حالا میخواسته اونا را ببره رستوران. اما با خودم میگفتم کاش یه زنگ اول به من زده بود و همینا را به خود من گفته بود. مثلا میگفت چینین برنامه ای هست . اگر شما نمیاین من به داداش بزرگه بگم چون اونا زیاد چنین جاهایی نمیرن .

به همسر گفتم اره خب این بار حق داری. حداقل میتونستند یه تعارف بزنند. همسر گفت ما که رستوران نرفته نیستیم. مرتب خودمون میریم بهترین رستوران ها . اگر بهم گفته بود من خودم بهش میگفتم به مهدی اینا بگو بیان باهاتون چون اونا زیاد نمیتونن چنین جاهایی برن.

خلاصه این دلخوری به دل هردومون بود تا اینکه دیشب مادرشوهر زنگ زد خونه مون. همسر توی ساختمان بود . گوشی را برداشتم. مادرشوهرم گفت میخواستم حالتون را بپرسم چون دیدم بهم زنگ نزدید آخه امشب تولد من بود . همیشه محمد بهم پیام میداد تبریک میگفت اما امسال دیدم خبری نشد نگران شدم . گفتم وای ببخشید اصلا فراموش کرده بودیم. محمد هم سر کار خیلی خسته میشه و همین خستگی زیاد باعث شده فراموش کنه. گفتش که اشکال نداره توقعی ندارم ولی مهدی هم بهم پیام داد تبریک گفت و هم عصری یه کیک خریدند و اومدند خونه مون . بهشون گفتم من که توقعی نداشتم. گفتم دستشون درد نکنه و بازم معذرت خواهی کردم که فراموشم شده و بهش تبریک گفتم. وقتی همسر اومد بهش گفتم حرفای مادرش را و گفتم حتما الان یه زنگ بهش بزن و بهش تبریک بگو. همسر هم با توجه به دلخوری های قبلیش عصبی شد و گفت این مامان چقدر متوقع شده . یعنی چی این حرفا؟؟ بعد هم زنگ زد به مامانش. مامانش هم دراومد گفت امروز تولد من بود ولی انگار شما یادتون رفته. همسر گفت یعنی چی این حرفا مامان؟؟ چقدر پرتوقع شدی؟؟ مامانش گفت نه توقعی ندارم مامان جان . اما هر سال پیام میدادی بهم . همسر گفت نه بابا من کی تا حالا تولد کسی یادم بوده؟؟ همیشه روز مادر را حواسم بوده اما تولدت را نه . ( راست میگفت چون کلا همسر هیچ مناسبتی را یادش نیست و حتی تولد منم یادش میره ) بهش گفت یادته چقدر منع مادربزرگم را میکردی که چرا اینقدر پرتوقعه حالا که خودتم همونجوری شدی !! من تا شنیدم داره اینا را میگه رفتم نزدیکش و بهش اشاره کردم هیچی نگو ناراحت میشه. مادرشم گفت خب ادم سنش که میره بالا توقعش هم زیادتر میشه. بالاخره من که جز بچه هام کسی را ندارم. بعد هم گفت شوخی کردم و اصلا توقعی ندارم. همسر هم گفت منم شوخی کردم باهات وقتی تماس قطع شد به همسر گفتم نباید این حرفا را به مامانت میزدی. گفت اخه خسته شدم به خدا همه فقط از من توقع دارند . نمی بینه که انقدر براشون کار کردم ، حتی بیمه شون کردم . اون مهدی تا حالا ریالی بهشون کمک نکرده که هیچ کمک هم گرفته اونوقت همش از اون تعریف میکنند و هر جا میخوان برن به اون میگن.

راستش من هم رنجیده بودم. و از دست خودم بیشتر ناراحت بودم که چرا رنجیدم؟؟؟ من که همش میگفتم این چیزا مهم نیست و نباید به دل گرفت پس چرا حالا احساس 1 میکردم. صبح که بیدار شدم به همسر گفتم درکت میکنم. راستش این بار من هم ناراحتم ازشون. توی این چند سال هر بار خواهرشوهر جایی دعوت شده فقط داداشت اینا را برده و حتی یک بار هم به ما تعارف نزده . حتی با خودش نگفته بذار یک بار هم اون یکی داداش را با خودم ببرم. اگر به ما گفته بود ما خودمون میگفتیم مهدی اینا را ببر ولی حداقل میگفتیم بهمون گفت و دیگه نمی رنجیدیم.

خلاصه که این رنجش داره اذیتم میکنه و دلم نمیخواد این رنجش توی دلم بمونه. به نظر شما چی کار کنم؟؟ اصلا باید به روشون بیارم یا کلا سعی کنم فراموش کنم؟؟

بعد نوشت :

ار شیرین زبونی های رزا هر چی بگم کم گفتم. دیشب بهش میگم امشب ناراحتم . میگه چرا ناراحتی؟ میگم حس میکنم مامان خوبی برای تو نیستم. میپرسم : درست میگم؟ مامان خوبی نیستم؟؟ میگه اره نیستی . میگم باید چی کار کنم که خوب بشم؟؟ میگه باید بری کلاسِ خوب شدن ! میگم خب اونوقت چی کار باید بکنم که خوب بشم؟؟ میگه : برو کلاس از معلمتون بپرس میگم : خب از نظر تو باید چی کار کنم که خوب بشم؟؟ یه کم فکر میکنه و میگه : اشتباه کردم مامان . تو همینجوری که هستی خوبی

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین ۱۴۰۲ ساعت 9:16 توسط بانو  | 

برچسب: نویسنده: یاسین شاکری تاريخ: سه شنبه 5 ارديبهشت 1402 ساعت: 2:07

صفحه بندی