کتاب " به بچه ها گفتن ، از بچه ها شنیدن " واقعا کتاب موثری بود برام و در رابطه م با رزا خیلی خیلی کمک کرد.
مثلا همین دیروز پرستارش برده بودش خانه بازی و بعد قمقمه آب رزا را توی ماشینش جا گذاشته بود و یادش رفته بود بیاره براش خونه. رزا هم به این بطری آبش خیلی وابسته ست و دوسش داره . بعد از ظهر پرستارش بهم پیام داد که من یادم رفته بطری آب رزا را از توی ماشینم بیارم و عصر میارم در خونه تون . بهش جواب دادم که نه زحمت نکشید . بذارید فردا صبح که میاین بیارید. عصر بود که رزا گفت آب میخوام . توی لیوان براش آوردم . گفت نه توی بطری قرمزه م بیار. گفتم اون را خاله توی ماشینش جا گذاشته . رزا زد زیر گریه و من هر چی میگفتم وای مامان چیز مهمی که نیست صبح برات میاره حالا بیا توی بطری مشکی من آب بخور، باز بدتر میکرد. یه دفعه یادم افتاد به کتاب و ابراز 1 . رفتم بغلش کردم و بهش گفتم الان خیلی ناراحتی که بطریت نیست؟؟ بغلم کرد و گفت آره خیلی. گفتم میدونم عزیزم . منم وقتی کوچیک بودم یه بار کیفم را توی مدرسه جا گذاشتم. بعد که اومدم خونه مامان جون بهم گفت پس کیفت کو؟؟ گفتم کیف؟؟ وای نیاوردم . بعد مامان جون بهم گفت ماشالله خوبه خودت را توی مدرسه جا نذاشتی . رزا زد زیر خنده. بعد ازم پرسید : مامان یعنی کتاب هاتم توی کیفت بود؟ گفتم آره مامان کتاب ها و دفتر و مدادهام همه توی کیفم بود. صبحش رفتم مدرسه معلممون گفت چرا مشق هات را ننوشتی . گفتم کیفم را توی مدرسه جا گذاشته بودم . خانم معلم و بچه ها هم کلی خندیدند . رزا باز هم زد زیر خنده. بعد هم ادامه دادم که تازه توی مدرسه همش پاک کنم را گم میکردم .
خلاصه با این ابراز همدردی من رزا کلا قضیه بطریش را فراموش کرد و منم توی همون بطری مشکی خودم بهش آب دادم و گرفت خورد
این چندمین باری هست که این ابراز همدردی که از کتاب فوق الذکر یاد گرفتم به کارم اومده و باعث شده رزا سریع گریه ش را تموم کنه و آروم بشه
برچسب:
نویسنده: یاسین شاکری