یک روز توی هفته قبل خیلی پهلوم درد گرفته بود. فکر میکنم سرما خورده بود ولی یه جایی اونقدر دردش شدید شد که ترسیدم سنگ کلیه باشه!! ولی بعدش فروکش کرد. ظهر یه کم زودتر رفتم خونه و وقتی رسیدم واسه 1 رزا داشتم تعریف میکردم که چی شده و اونم گفت اگه سابقه سنگ کلیه داری ممکنه تکون خوردن سنگ چنین دردی ایجاد کنه. یه مرتبه رزا دوید و گفت مامان مامان اون آبمیوه که اون روز خریدیم را بهم بده تا بهت بدم بخوری خوب بشی. گفتم فدات شم اون را خوردیم تموم شد. گفت پس صبر کن الان برات آب میارم که خوب بشی. دوید رفت یه لیوان از یخچال آب کرد و بعد هم آب را فوت کرد یه کم ![]()
و بعد هم یه نی توش گذاشت و بهم داد. بعد هم یه موز روی میز بود برداشت و داد بهم و گفت این را هم بخور زودی خوب میشی. باید میوه بخوری تا خوب بشی. خلاصه همینجور دور خودش می تابید و یه چیزی برام می آورد تا خوبم کنه. و چقدر ذوق کرده بودم من ![]()
برچسب:
نویسنده: یاسین شاکری