خرید بک لینک

همسر میگفت توی کلاسی که محل کارشون براشون گذاشته بوده یکی از اساتید چنین داستانی را بیان میکنه:

میگه فرض 1 از طرف محل کار بهتون ماموریتی داده میشه توی یه کشور دور افتاده . جایی که هیچ گونه شناختی ازش ندارید. نه با فرهنگش نه با زبانش ! فقط بهتون میگن توی فرودگاه دو نفر میان استقبالتون و اون دو نفر راهنمای شما هستند. خب شما یه کم دلگرمی پیدا میکنید. وقتی از هواپیما پیاده میشید خیلی استرس دارید. هیچ جا را بلد نیستند و با زبانشون هیچ آشنایی ای ندارید. مضطرب و پریشان فقط چشم میدوزید به جمعیت تا بلکه اون دو تا راهنما را پیدا کنید. تا اینکه بالاخره می بینید دو نفر روی گردنشون اسم شما را آویزون کردند . لبخند میاد روی لبتون و خیالتون اسوده میشه. اون دو نفر براتون حکم فرشته نجات را دارند. میرید سمتشون. اونها با خوشرویی ازتون استقبال میکنند. بعد میگن همین جا منتظر بمون تا بهت بگیم کجا باید بریم. دو نفر دور میشن و شما باز مضطرب. تشته تون میشه میرید سمت یکی از راهنماها. بهتون میگه من الان خیلی سرم شلوغه برو به اون یکی بگو. میرید سمت اون نفر دوم. بهش میگید تشنه اید. جواب میده که چرا به اون یکی نگفتی من خیلی کار دارم. شما میگید اون گفت بیام پیش شما. جواب میده که خیلی خب بیا تا برات یه شیشه آب بخرم. شما از طرز برخورد راهنماها خیلی ناراحت میشید . نفر دوم آب بهتون میده. بعد از مدتی باز میان سراغت و میگن بیا بریم سوار ماشین بشیم. تو را میبرن توی ماشین . یکیشون میگه الان میریم شهر را میگردیم و تفریح میکنیم. اون یکی میگه نخیر ایشون الان خسته ست یه راست میریم هتل تا استراحت کنه بعد میریم گردش . دو نفر حسابی با هم بحثشون میشه و دعوا بالا میگیره. شما هم آشفته و مضطرب و نگران به عاقبت خودتون توی این کشور بیگانه فکر میکنید!!!!

این مثالی بود برای نوزادی که ما بعنوان والدین به این دنیا میاریمش . تا بتونیم درک کنیم اون نوزاد طفلی وسط دعوای پدر مادر چقدر مضطرب و نگران و آشفته میشه و چه لطمات روحی ای میبینه

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 8:56 توسط بانو  | 

برچسب: نویسنده: یاسین شاکری تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 16:10

صفحه بندی