خرید بک لینک

این مدت دو تا بحث با همسر داشتیم. یکی سر پدربزرگشه که بیماره و آلزایمر شدید گرفته و خب دو بار زنگ میزنن اورژانس چون مدتی بوده غذا نمیخورده و اونام میان میگن بذارید توی خونه باشه و نمیخواد بیارینش بیمارستان اما به اصرار خواهرشوهرم میبرنش بیمارستان و اونجا میگن فشارش و ضربان قلبش خیلی پایینه و میبرنش مراقبت ویژه و خواهرشوهرم خیلی خوشحال بود که اگر اصرار من به بردن آقاجون به بیمارستان نبود الان خدایی نکرده تمام کرده بود و من به دادش رسیدم. توی بیمارستان هم براش لوله میذارن و از لوله بهش غذا میدن که میگفت بنده خدا خیلی مقاومت میکرده و اصلا دوست نداشته لوله بذارن و خیلی خیلی اذیت شده . حتی پدرشوهر میگفت زورش زیاد شده بوده و تقلای بسیار میکرده موقع کار گذاشتن لوله. خب من این حرفا را که شنیدم با خودم گفتم خب این چه کاریه این پیرمرد را انقدر عذاب بدن که چند صباحی بیشتر توی این دنیا بمونه؟؟ مگه مرگ چیز بدیه؟؟ اونم واسه کسی که عمرش را کرده و بیشتر موندنش با این احوالات فقط باعث میشه عزتش را از دست بده . ظاهرا دکترا گفتند آلزایمرش در حدی شدید شده که دیگه نمیتونه غذا بخوره. پدرشوهرم و خواهرش بساطی دارند سر مراقبت از پدرشون و همش سر اینکه تو بکن دعوا دارند . و همش این یکی از اون یکی طلبکاره که وظیفه اونه . من به همسر گفتم اگر خواهرت میذاشت آقاجونت طبق نظر مامورای اورژانس همونجا توی خونه بمونه حتی اگر تموم میکرد ولله خیلی بهتر از اینطور زنده موندن بود و خب همسر عصبانی شد و باز من را متهم به بی احساسی کرد و حتی برگشت بهم گفت خفه شو !

بهش گفتم پس من وصیتم را بهت میکنم که اگر من روزی توی شرایط مشابهی بودم هرگز دلم نمیخواد من را اینجوری زنده نگه دارید و مرگ برای من خیلی خیلی عزیزتر از چنین زندگی ای هست و میخوام تا وقتی زنده بمونم که عزتم حفظ بشه .

دیشب مادرشوهرم به همسر تلفنی داشت گلایه میکرد که دیگه خسته شدیم و همش شده جنگ اعصاب و من دیگه نمیکشم و بابات و عمه ت هم همش سر نگهداری از آقاجونت دعوا دارند و حاضر هم نیستند براش پرستار بگیرند و اوضاعمون اسفناک شده و چنین و چنان ... میگفت حتی من گفتم یه تکه طلای مادربزرگ مرحومت را بفروشن و بدن یه پرستار خوب واسش بگیرن اما عمه برگشته گفته نه دست به طلاها نذارید اونا را من میخوام !!! خلاصه یک ساعتی داشت گله و شکایت میکرد. همسر هم حرفهای من را به مادرش زد که بذارید پیرمرد راحت باشه و دیگه هی بیمارستان نبریدش و فایده چنین زنده موندنی چیه؟؟ این بنده خدا داره خودشم عذاب میکشه . مامانشم برگشت گفت یعنی بکشیمش ؟؟ همسر گفت منظورم اینه که بذارید به حال خودش باشه و دنبال دوا و درمون نباشید انقدر ، وقتی میدونید فایده ای نداره

بعد به همسر گفتم چی شد؟ تو هم موافق شدی باهام؟

فقط دعا میکنم خدا قدری به من عمر بده که محتاج هیچکس نشم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 7:33 توسط بانو  | 

برچسب: نویسنده: یاسین شاکری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1402 ساعت: 19:42

صفحه بندی