خیلی وقته هی میام اینجا بنویسم اما دست و دلم به نوشتن نمیره. شاید دلیل اصلیش این باشه که از خرداد ماه یه خانم به کادر موسسه ما اضافه شد و خیلی خیلی خوشحالم که چنین همکاری پیدا کردم. خیلی خیلی خصوصیات اخلاقیمون با هم جوره و همدیگه را خیلی دوست داریم و خب محرم اسرار هم هستیم و درد دل هامون را با هم میکنیم. فقط ایشون یه مقدار بیش از حد نسبت به من لطف داره و این گاهی اذیتم میکنه . اینکه انقدر از من تعریف میکنه و خودش را دست پایین میگیره ! پدرش گهگاهی رفت و آمدی به محل کار ما داشت توی این چندین سالی که من اینجا بودم و بنده خدا وقتی بهش زنگ میزنند که دخترت مایل به همکاری با ما هست؟؟ به دخترش میگه چی بهتر از این که قراره با خانم (د) همکار بشی . الان هم که دخترش به خاطر حقوق اینجا که اداره کاری هست و میخواسته بره جای دیگه ، بهش گفته اونجا دیگه خانم د نیست ها ! همه مثل خانم د نیستندها ، زیرآبت را میزنن ها !! بمیرم الهی . بنده خدا چقدر نسبت به من لطف داره واقعا. دخترش هم که مرتب میگه شما فرهیخته ای ، شما فلانی شما بهمانی . اوایل این حجم از تعریفهاش اذیتم میکرد اما الان دیگه بی خیال شدم و به خودم نمیگیرم اصلا. و علتش را هم اعتماد بنفس پایین همکارم میدونم. چون بنظر من خوبی توی وجود خودش هست اما نمی تونه ببینتش و همش از خودش انتقاد میکنه. اول که قرار بود یه نیروی جدید بگیرن مدیرعامل به من گفت کسی را سراغ نداری و من هم دو نفر از اقوام خودم را معرفی کردم و حتی اومدن و رزومه دادند و خیلی خیلی دلم میخواست یکیشون را انتخاب کنند تا تونسته باشم قدمی براشون بردارم اما وقتی گفتند یه خانم دیگه را گرفتیم با خودم گفتم حتما قسمت نبوده دیگه چون شدیدا معتقدم که اگر خدا میخواست میشد و حتی وقتی مدیرعاملمون با گفتن اینکه ببخشید آشنای شما را نگفتیم ، چون فلانی نظرش روی این خانم بود مثلا میخواست از دلم در بیاره بهش گفتم نه بابا این چه حرفیه . من اصلا ناراحت نشدم و وقتی هم این خانم اومد و با هم آشنا شدیم دیدم چه دختر خوبیه و خدا را شکر کردم که چنین همکاری قسمتم کرد . شاید اصلا به صلاح نبود اون کسایی که من معرفی کرده بودم اینجا کار کنند. به هر حال رزق و روزی دست خداست.
دیگه اینکه مدتیه آرامشم را از دست دادم و ناآگاهی هایی که در اطرافیانم میدیدم خیلی اذیتم میکرد. ولی میدونم که این عدم آرامش داره من را به جاهای خوبی میکشونه . به سمت خدا و نماز . سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا .
چند وقت پیش رفتیم یه سر به پدربزرگ همسر بزنیم که میگفتند لوله ای که برای غذا دادن بهش گذاشته بودند را گرفته کنده و دیگه لب به غذا نمیزنه و لبهاش را به هم فشار میده که غذا نخوره و اینها باز رفتند براش لوله کار گذاشتند. خب وقتی اینها را شنیدم خیلی ناراحت شدم . من احساسی که به پدربزرگ همسر دارم اینه که این بنده خدا روحش میخواد بره ، دیگه تمایلی به زنده موندن نداره و این حس توی من خیلی قویه. یعنی حس میکنم دارن عذابش میدن و جلوی پروازش را میگیرن . خب وقتی رفتیم بهش سر بزنیم و وقتی با اون حال اسفناک دیدمش که عین یه بچه توی خودش مچاله شده ، خیلی نحیف و لاغر شده بود و به زور داشت نفس میکشید و با اون لوله های توی دماغش ، واقعا از دیدن این صحنه دلم به درد اومد و نتونستم تحمل کنم و شروع کردم به حرف زدن و هر چی توی دلم بود را ریختم بیرون. به مادرشوهرم گفتم این بنده خدا به چه زبونی به شماها بگه که دیگه تمایلی به زندگی توی این دنیا نداره؟؟ وقتی لب از غذا فرو بسته یعنی نمیخواد بمونه ، یعنی روحش آماده ی پروازه ، چرا عذابش میدید؟؟ مگه مرگ چیه؟؟ بخدا که فقط یه تغییر حالته . بخاطر خودخواهی خودتون این بنده خدا را انقدر عذاب ندید . ( آخه توی راه خونه پدربزرگ ، مادرشوهرم دراومد گفت رسیدگی به پدربزرگ خیلی سخت شده بنظرتون خانه سالمندان قبولش میکنه که ببریمش اونحا و عمه گفته ببریمش اونجا. و خب منی که از این حجم جهالت داشتم دیوونه میشدم. طرف را به زور نگه داشتنید دارید عذابش میدید بعد هم میخواین بذاریدش خانه سالمندان!!!! ) خلاصه هر چی توی دلم بود را به زبون آوردم . مادرشوهرم هم فقط میگفت ناراحت نباش ، یعنی میگی بذاریم بمیره؟؟ منم گفتم اره وقتی خودش این را میخواد چرا نمیذارید؟؟ مرگ مگه چیه؟؟ اینجوری دارید شکنجه ش میکنید. همون موقع خواهرشوهر دوید بیرون و گفت پدربزرگ حالش خیلی بد شده و تب داره . همسر من را رسوند خونه اما زنگ میزنن اورژانس و میان میبرنش بیمارستان . ظاهرا همین لوله هایی که کار گذاشتند باعث عفونت شدید ریه شده بوده و عفونت وارد خون شده . الان هم ده روزی هست که توی بیمارستان و به کمک دستگاه تنفس مصنوعی زنده نگهش داشتند و دارند شکنجه ش میکنند . من که اصلا نمی تونم بفهممشون. خدایا چرا این مردم انقدر از مرگ وحشت دارند؟ اونم از مرگ کسی که عمر خوبی داشته و به سن پیری رسیده و حالا دیگه وقتشه که بره و خودش هم همین را میخواد . چرا ؟؟؟؟؟ این فکرها به هم میریزه منو ! این روزها بیشتر دارم سعی میکنم ارتباطم را با خدا قوی کنم و آرامشم را دوباره به دست بیارم. نمیدونم اصلا کار درستی کردم که اون حرفها را زدم یا باید سکوت میکردم و تحمل میکردم؟؟ نمی دونم واقعا. حرفهای من که هیچ اثری روشون نداشت و تاره بعدش مادرشوهرم بهم زنگ زد که حالت خوب شد؟ آروم شدی؟؟ هیچی دیگه به دیوانگی هم متهمم کردند ظاهرا !!
یکی از قشنگترین تعبیرها مرگ برای من توی صفحه آخر کتابی بود که اخیرا خوندم. اسم کتاب را الان اصلا یادم نمیاد ولی آخر کتاب وقتی ماشین میزنه به قهرمان قصه ، میگه من که بودم ، زنده و آگاه اما دیگران دیگه نمیتونستند با من ارتباط بگیرند . اونها محدودیت داشتند .
چه تعبیر قشنگی . در واقع ماها که توی این دنیاییم مرده ایم و وقتی کسی میمیره زنده میشه . چرا درک این مطلب انقدر برای اغلب مردم سخته ؟؟؟؟؟؟؟؟ «النَّاسِ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا .مردم در خوابند و زمانی که از دنیا رفتند بیدار میشوند»
بگذریم. از رزا بخوام بگم که واقعا این بچه از خوبی نهایت نداره. و خدا را هزارن بار شاکرم بخاطر داشتنش . کافیه من واسه خطایی که میکنه یه کم صدام را بالا ببرم ، سریع میگه ببخشید مامان . یعنی کشته من را با این ببخشید گفتن هاش. من را ز کل خلع سلاح کرده و باعث شده مادر بهتری براش باشم . خیلی وقتها هم وقتی بهش گوشزد میکنم که کارت اشتباه بوده شاید اولش یه کم ناراحت بشه اما طولی نمیکشه که میاد میگه مامان من را ببخش که اون موقع اون کار را کردم!! خلاصه که همین معذرت خواستن هاش باعث شده من هم حواسم را جمع کنم که سرش داد نزنم . واقعا انگار این بچه اومده که من را رشد بده
برچسب:
نویسنده: یاسین شاکری