مرگ را دانم ولی تا کوی دوست ره اگر نزدیکتر دانی بگوی
-
تاریخ: 1400/1/12 ساعت: 20:11
نمیدونم خوب یا بد ولی من حتی از وقتی مامانم توی بیمارستان بستری شد آرامشم را از دست ندادم !! نمیدونم چجور قضاوت میکنید ولی حتی همش حرف روز قبل مامانم به ذهنم میومد که میگفت دلم خیلی واسه مادرم تنگ شده و ازش خواستم بیاد منو ببره پیشش ! با خودم میگفتم
تو به خانه می آیی
-
تاریخ: 1400/1/12 ساعت: 20:11
دیروز دومین آنژیوی مامان انجام شد و به احتمال زیاد امروز مرخص میشه . خیلی خوشحالم ، صبج باز اومدم اینجا و دارم تمیزکاری میکنم تا مامان که میاد همه جا تمیز و مرتب باشه + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۹ ساعت 9:23 توسط بانو |
بچه را چی کار کنم؟!
-
تاریخ: 1400/1/12 ساعت: 20:11
راستش فکر اینکه بعد از عید بچه را چی کار کنم خیلی اذیتم میکنه . از طرفی همکارم که قبلا خودش همین مشکلات قلبی را داشته میگه نگران نباش مامانت یک ماه دیگه حالش از قبلش هم بهتر میشه چون گرفتگیش رفع شده و داروهایی هم که میخوره خیلی حالش را خوب میکنه و ب
رزای نوپا
-
تاریخ: 1400/1/12 ساعت: 20:11
راستش خیلی فکر کردم و دیدم اصلا درستش نیست که رزا را بخوام پیش مامان بذارم حتی وقتی انشالله بعد یک ماه هم حالش خوب بشه باز نباید کار سنگین بکنه و خب سر و کله زدن با یه بچه ی نو پا واقعا سخته و انرژی خیلی زیادی میخواد ، واسه همین تصمیم قطعیم را گرفتم
بیمه بیکاری
-
تاریخ: 1400/1/12 ساعت: 20:11
بچه ها جون ممنون از راهنمایی هاتون . دیشب با همسر خیلی فکر کردیم. راستش بچه الان فقط یک سال و دو ماهشه و واقعا واسه مهد گذاشتن خیلی کوچیکه. بچه ی طفلی که نمیتونه حرف بزنه و اگه اذیت بشه بیاد توی خونه بگه ، واسه همین به نظرم واقعا ریسک بزرگیه. بعد هم
تصمیم جدید
-
تاریخ: 1400/1/12 ساعت: 20:11
رزا بدجور عشق دد شده. امروز صبح که باباش میخواست بره سرکار گریه میکرد که منو هم با خودت ببر بعد هم که باباش رفت اینقدر به در بالکن و در ورودی زد یعنی منو ببر بیرون .منم دیگه هر جوری بود یه کم سرشو گرم کردم ولی دیدم فایده نداره این بچه خیلی دلش بیرو
اخرین ترکش های سال ۹۹
-
تاریخ: 1400/1/12 ساعت: 20:11
سال ۹۹ آخرین تیرهای ترکشش را هم نصیبمون کرد و اینجوری شد که بابا هم روونه ی بیمارستان شد ! بابا جان که بخاطر سنگ کلیه از پریشب دردهای شدیدی متحمل شد امروز صبح ساعت ۷ با زنگ موبایلش از خواب بیدار شدیم و همسر همراهش رفت بیمارستان و بعد از صبح تا حالا
زندگی
-
تاریخ: 1400/1/12 ساعت: 20:11
امروز حس کردم حال مامان خیلی بهتر شده ، خدا رو شکر. تازه بعد چند وقت توجهش به رزا جلب شده بود و خیلی قربون صدقه ش میرفت . کلا اوضاع احوالش بعد چند وقت رو براه شده بود . انشالله که تا یک هفته دیگه باز سر پا میشه زندگی همچنان در جریانه . دنبال پرست
در آستانه ۳ ماهگی
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 23:40
خیلی وقته که ننوشتم. تصمیم دارم اگه بشه از حالا به بعد کوتاه ولی زود زود بنویسمرزا جونم در آستانه ۳ ماهگیشه و حسابی شیرین و خوردنی شده . دخترم خیلی بازیگوشه و وقتی بیداره دوست داره همش براش حرف بزنیم
رضایت
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 23:40
عارفی را گفتند دنیا را چگونه میبینی؟ گفت آنچنانی که برگی از درخت به زمین نمیافتد میگر به رضایت من ! گفتند مگر خدایی تو؟؟ گفت نه ، راضی ام به رضای خدااین چند جمله همیشه آرامش بخش روح و روان من بوده و ه
رزا کوچولوی بازیگوش
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 23:40
خانم کوچولوی ما خیلی شیطون و بازیگوش شده ، دقیقا از دهم که ۳ ماهش شده خیلی تغییر کرده ، ساعات خوابش توی روز خیلی کم تر شده ، معمولا ۶ یا ۷ صبح بیدار میشه ، یک تا دو ساعتی بیداره و بعد یک ساعتی میخوابه
خواب خوب
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 23:40
عجب هوایی شده امروز ، رفتم توی تراس مست شدم از این هوای بارون زده ی بهاری، چقدر سخته توی این روزها تو خونه موندن ، خدایا خودت کاری کن و ما را از این زیباییهات محروم نکنخیلی خوشحالم ، طبق گفته ی محدثه
تغییر بزرگ
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 23:40
موهام مثل برگ خزون میریزه این روزها ، از بس همه جا پر مو شده کلافه میشم ، روی لباسهای دلبندم هم همش پر موهای منه ! خسته شدم ! منی که موهام اونقدر کم پشت بود حالا حس میکنم به زودی هیچی ازش باقی نمیمونه
رزا و شیطونیاش
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 23:40
فکر کنم گل دختری را چشم زدم !! بر خلاف دو شبی که گفتم تا صبح خوابید این دو شب اخیر را تقریبا هر دو ساعت یک بار بیدار شد و شیر خواست !حدودا دو هفته ای هست که رزا خانم تلاش میکنه واسه نشستن ، یعنی تا می
زردی
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 14:56
عزیزکم باز درجه زردیش رفته بالا ، دیروز رفتیم تست ۱۶ بود و دکتر گفت ۴۸ ساعت بذاریمش توی دستگاه . اولش خیلی ناراحت شدم و حتی گریه کردم اما بعد باهاش کنار اومدم، اخه طاقت نداشتم در چشمای کوچولوم را ببند
اولین روز کاری
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 14:56
اول اینکه از لطف همه ی دوستای خوبم که با کامتهاشون بهم دلگرمی و راهکار میدن یه دنیا ممنونم و معذرت میخوام که کامنتهاتون را بدون پاسخ تایید میکنم چون واقعا وقت نمیکنم جواب بدم ، امیدوارم منو ببخشیدامرو
۳ هفتگیت مبارک
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 14:56
امروز ۳ هفته از تولد دلبندم میگذره ، ۳ هفته پیش همچین روز و ساعتی من داشتم آخرین دردهام را واسه به دنیا اومدن عزیزکم تحمل میکردم . به همین زودی ۳ هفته گذشت ، راستش الان که یاد اون روز میافتم به نظرم خ
رزا خانم ۴ هفته ای
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 14:56
الان که دارم مینویسم گل دخترم روی تخت ما خوابه و من کنارش دراز کشیدم و دارم به صدای نفس هاش گوش میدم و منتظرم بیدار که شد شیرش بدم و بشورمش و بدمش دست همسر و برم حمام یه دوش بگیرم. البته همسر هنوز از
۴۰ روزگی
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 14:56
امروز فسقل خانوم من ۴۰ روزش شد . خدا رو شکر دیگه به این تغییر بزرگ عادت کردم و کم خوابی ها زیاد اذیتم نمیکنه، البته خوشگل خانم من خیلی خیلی دختر خوبیه و به ندرت صدای گریه ش شنیده میشههفته ای دو روز شن
سرعت عمل
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 14:56
قبلنا که وبلاگ شیرین جون را میخوندم از این همه سرعت عملش توی آشپزی و خانه داری تعجب میکردم و بهش غبطه میخوردم که این همه زرنگه اما حالا که خودم یه دختر کوچولو دارم توی تایم هایی که فسقلیم خوابه اونقدر